خرید بک لینک
رفتم حرم ... هی گله کردمهی گله کردماما حالم خوب که نشد ... بدتر هم شد ...سردرد ... یه حال گیجی بدی داشتمدلم میخواست منفجر بشممیگفتم اگه هوامو داره خدا ... چرا اینجوریهچرا این قدر سخت ... چرا این قدر غیرممکن شد یهوکلی گله کردم از ادماششده بخوای گریه کنی اما این قدر بغضت زیاد باشه که نتونی گریه کنی!؟ یه جورایی حتی تفکیک شدن به ذراتم هم نمیتونست منو اروم کنه دفعه بعد که رفتم حرم دیگه هیچی نگفتم اتفاقی حضور من و دو تا از دوستام هماهنگ شد جلوی ایوون طلا پریدم بغل مریم چن دقیقه ای بعدم فاطمه رو دیدیم مریم زودتر رفت چون از صبح حرم بودن دلم برا جفت شون یه ذره شده بود بعد من و فاطمه نماز ظهر خوندیم و ب

برچسب: خودش,زندگی,ضربان,داره, نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 11:53

ب مدت اخیر که نگاه میکنم ... یاد بچگیها میفتم ازش خوشم اومده بود دست خدا تو دستم سرمو بالا آوردم و به خدا نگاه کردم خدا حرف چشامو خوند مهربون تر از هر مادر پدری ... " و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برای شما بهتر است ، و بسا چیزی را دوست دارید و آن برای شما بدتر است ، و خدا می داند و شما نمی دانید." ایه ۲۱۶ سوره بقره ناراحت شدم سرمو انداختم پایین ... قطره ی اشکی خدا دستم رو توی دستش فشار داد نگاهمو دوباره سمت اون برگردوندم بهم لبخند زد بغلش کردم پ ن 01 : خدایا ... حالا می فهمم اینو " روی دیوار دل خود بنویسید ... خدا هست ... خدا هست ... خدا هست" پ ن 02 : مرداد ۹۶ بدون تو ... مثل همه ی مر

برچسب: خدایا,شکرت, نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 11:53

بعد از ظهر رفتم دفتر تو خونه حوصلم سر رفته بود از صبم خیلی گریه کرده بودم گفتم اگه بمونم خونه کور میشم قشنگ ای خدا خیرت بده این کاری بود با ما کردی عاخه! خلاصه بابا ماشینو گذاشته بود منو جو گرفت گفتم پیاده برم حالا ازینور ساعت هشت شد پیاده برگشتم اومدم از یه کوچه ای بیام توی خیابون خونمون ... فقط یه در تو اون کوچس ... هنذفری تو گوشم صدا آهنگ بلند اومدم تو کوچه ... یهو ترس برم داشت سرعتمو زیاد کردم صدای موتور ! نمیدونستم چیکار کنم با کوله ای که توش لپ تاپ و سه چهارتا کتاب بود شروع کردم به دویدن منه 46 کیلویی با یه کیف ده کیلویی از ترس با تمام سرعتم دویدم تجربه ی درگیر شدن با اون موتوریه عوضی کو

برچسب: خانوما,کوچه,تاریک,عبور,نکنید, نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 0:44

سلام ینی شانس ... تو حرم کلا من از مامان بابام جدا میرم بعد موقع برگشت میایم یه جا همو می بینیم بعد دیروز همینحوری ک اومدیم سر قرارمون ک برگردیم خونه یهو من بقیه رو گم کردم حالا اون وسط نمیدونم طرف زبان اصلیش چی بود ولی انگلیسی نبود اومده ازم می پرسه دماغم تمییزه؟ میگم ینی تف تو این شانس تفففف بعد عمری یه توریست دیدیم اونم بقول بیرجندیا چنی :/ پ ن 01 : یعنی این دفعه مشهد اومدن کرکر خندس ازون زنه تو حرم تا اون یکی تو جمعه بازار تا بابا مامان تو مقبره آقا نادر جونم :) قضیه آقا نادر جونم اینه که بنده یک عدد کوچولوی نمکی بودم که ما اولین بار رفتیم مقبره نادر شاه افشار بعد بنده چون زیادی کنجکاو

برچسب: اینم,شانس, نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 0:44

صبحانه ...

پنیر

حلوا

تخم مرغ

کره عسل

نون قندی

تو خونه خودمون بیرجند انقدر صبحانه مفصل نیست

:)

پ ن 01 : بابا خودشو لوس کرده

قهره مثلا

:/

برچسب: روزمرگی,مرداد, نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 0:44

اومدیم خونه دوست بابا مامان بابا خیلی وقته باهاشون دوستن ... با فامیلاشون هم دوستن منم با دختر خواهر خانوم شون دوست شده بودم سه سالی ازم کوچیکتر هست چن سال بود همدیگه رو ندیده بودیم اولین باری که دیدمش آهنگ اصحابی گوش نمیداد :))) میگفت آهنگ گوش دادن حرامه و اینا دفعه بعد که دیدمش آهنگای خفن ... کلا هر بار که دیدمش یه جوری تغییر می کرد تا آخرین بار خبری که ازش شنیدم این بود ک عروسی کرده بود ینی من که هنگ بودم دیدمش خخخخ باحال بود الانم یه دو سالی هست پشت کنکوره :| من موندم این با اون حجم تنبلی که داشت الان چجوری زندگی می چرخونه باز خوبه خالش مشهده چون مامانش اینا مشهد نیستن بریم بیرون !

برچسب: دوست,قدیمیه,عروس,شده, نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1396 ساعت: 0:44

چند روز پیش این دغدغه رو داشتم که این جا رو یه سری آشنا هم می خونن و من نمیتونم راحت بنویسم

ولی حالا ...

وقتی می بینم آدما در حالی که هیچی ازت نمیدونن خیلی راحت قضاوتت میکنن

با خودم میگم خب چه اهمیتی داره

بزار بخونن

من مگه همین نیستم؟ مگه نوشته هامنیستم؟

خب پسچی؟

به درک :)

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 7:19

می بخشم تا رها بشم شاید یه روز که این مطلب رو ببینه بگه تو میخوای چی رو ببخشی بی انصاف نباش به من کم بد نکردی کم با حرفات دلم رو نشکوندی ولی :) فدای سرت می بخشم ... سهم خودم رو از دلتنگی هات می بخشم تا آروم بشم تا رها بشی تا دنیای خودم رو پس بگیرم :) پ ن 01 : " همیشه ساده رنجیدی ... همیشه سخت بخشید

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 7:19

یه خونه مادربزرگم ندارم قهر کنم برم پیشش نازمو بکشه

بعضی وقتا که میرم روستا

سر قبرش که کنار بابابزرگم آروم گرفته ... کلی با هم درد دل می کنیم

به بابابزرگم میگم گوش نده

آخرشم کلی گریه میکنم و برمیگردم

دلم الان براشون تنگ شده

لطفا براشون فاتحه بخونید

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 7:19

خیلی خسته بودم من و فاطمه رفتیم یه کافی شاپ بزرگ که من همیشه می رفتم بعد چن دقیقه اون پسر با چن تا دختر سن بالا اومد توی کافی شاپ دور یه میز نشستن صورتش پف داشت یکم یکم که گذشت یه دختر کم سن و سال اومد نشست کنارش فکر می کردم ...هستش اما نبود بعد چند دقیقه پا شدن و رقتن پشت دیوار جایی که ما نشسته بود

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 7:19

دیروز ... یه روز خیلی شلوغ بود یه دقیقه هم بیکار نشدم صبح پا شدم وسایلمو جمع و جور کردم و رفتم جلسه ی با استاد بعدشم با حمیده رفتیم بازار ...! انقدر عجله ای رفتیم بعدش هم برگشتیم خونه شد ساعت یک بابا گفت بیا بریم ماشین رو بیاریم رفتیم در نمایندگی ایران خودرو بسته بود ! دست از پا درازتر برگشتیم ساعت

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 7:19

مهتاب اینم از دیوونگی های من ! ینی یه عکسایی تو گوشیم دارم :))) یا می گیرم ... خخخ یعنی جوریه که نمیتونم گلری گوشیمو جلو هر کسی باز کنم این بادکنک بازی تو اتاقم خخخ هر شب قبل خواب با خودم فک میکنم اگه نصف شب خود به خود بترکن قیافم چجوری میشه و کلی به قیافه اون لحظم می خندم اینم یه پیشی که داشت آبرو

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 7:19

خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی که نه درست و حسابی فرصت ابراز علاقه بهش داشتی و نه هم درست این کارو کردی کسی که دستت به دستش نخوره کسی که نتونستی تو چشماش زل بزنی بگی دوسش داری کسی که برات با همه فرق داشته اما تظاهر کردی این طور نیست نه که مغرور باشی نه ! انقدر دوسش داری و با همه برات فرق میکنه ...

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 7:19

هنوز گیج و مبهوتم

این رو خواب دیشبم بهم گفت

خدا ...

کمکم کن

پ ن 01 : وقتی من رویا می ساختم اون فراموش می کرد

وقتی من تلاش کردم همه چیو درست کنم تحقیرم کرد

وقتی هم هنوز امید داشتم هر چی از دهنش اومد بیرون بهم گفت

شما بودین چه حالی می شدین؟!

چه فکری می کردین؟

پ ن 02 : اون زندگی که تو فکر می کنی من توش دارم درس می خونم ... هر روز و هر شبش گریه اس

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 7:19

سعی میکنه کمکم کنه پاشم ... موفق هم میشه اما دوباره میفتم حمید رو میگم خودش کلی دردسر و گرفتاری هم داره ... امسال هم کنکور داره ولی همش سعی می کنه کمکم کنه و تنها کسیه که این کار رو میکنه ولی می ترسم جای این که من کمکش کنم کنکورشو خوب بده اون داره کمک می کنه حالمو خوب کنه یه روزی خسته میشه خسته از

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 7:19

نمیخواهم حتی لحظه ای به پاییز یا زمستان آینده فکر کنم زمانی که این شهر همیشه ساکت بیش از گذشته در سکوتش فروخواهد رفت و مردمی که در دو خیابان پرعبور و مرورش هم پا نخواهند گذاشت دلیلی هم ندارد کسی در آن سرمایاستخوان سوز پایش را در خیابان سرد بگذراد آخ که چقدر دلم می گیرد همه جا خلوت ... و فروشندگانی

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 20:13

درست مثل من

من هم از او می گریختم!

پ ن 01 : عکس برای الان نیست

پ ن 02 : انگار میدونستم یه روز از مصاحبت باهاش یه بلایی سرم میاد ... برای همین اون موقع ازش فرار می کردم

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 20:13

دیروز ... هوا گرم بود تو خیابون قدم زدن واقعا سخت بود می ترسیدم حالم بد شه برای همین سعی میکردم توی سایه کنار دیوار راه برم همین جوری ک کنار محدثه راه می رفتم افکار ناراحت کننده آرامش چند لحظه ای مو ازم گرفت لبخندم ماسید ... زیر چشمی که محدثه رو نگا کردم فهمیدم که متوجه این تغییر ناگهانی من شد زور

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 20:13

سلام دوستم امشب واسم تولد گرفت بعد سه ماه اخه بیرجند نبود کیک و کادو و بادکنک که چن تا شو باد برد و ساندویچی اصغر کثیف ساعت یازده شب خیلی شب خوبی بود :) پ ن 01 : وقت برگشتن ماشینی وسط کوچه پارک کرده بود و دوستم چون دیر وقت بود میخواست منو برسونه در خونه منم چون حالم خوب نبوده زیاد سعی میکنم ماشین

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 20:13

مهتاب عزیزم اول از همه این که عاشق اسمتم و اگه کسی تا اون موقع تو خونه ی ما انتخابش نکنه و شرایط باشه من این اسم رو برای بچم کاندید خواهم کرد و دیگه ... نظرمونو در مورد خوشبختی خواستی ...! خوشبختی وقتیه که آدم جایی باشه که دلش میخواد باشه یعنی جایی که آرامش داشته باشی یعنی جوری و جایی زندگی کنی ک

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 20:13

آب از انتهای موهام می چکید وسط پشتم! تازه دوش گرفته بودم پله ها رو یکی دو تا کردم و وارد اتاقم شدم بالشت هامو از روی تخت برداشتم و کف اتاق دراز کشیدم چشمم به دفتر خاطرم خورد! خاطرات روزایی ک اینجا بودن رو نوشته بودم درست نمیدونم چتد وقت پیش بود صفحه هاشو ورق می زدم نوشتن درباره ی .... این طوری شروع

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1396 ساعت: 20:13

من هنوز خونه ی با تو بودن ها رو نگه داشتم هنوز صبح کنار من از خواب بیدار میشی هنوز با نوازش تو به صبح سلام میدم میز صبحانه رو می چینم تو با عجله به تکالیف باقی مونده ات می رسی صدات می کنم ... میای چایی تو میدم دستت + دلم برات تنگ میشه تا وقتی برگردی _ زود برمیگردم ... قول میدم کت تو میدم می پوشی کیف

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 9:49

گوشی رو قط میکنم و سریع میرم پایین ازسر اجبار سریع میشینم پشت میز پیش مامان بابا با هم غذا میخوریم اونا میرن حاضر شن چون زودتر از من شام شونو تموم میکنن منم بعد شام میام سریع تو اتاقم که حاضر شم همه تاپ هام پایینه شستمشون یادم رفته بیام و لباسی ندارم که بخام زیر مانتوم بپوشم همون نیم تنه ای که ج

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 9:49

من یقین دارم اگه تیغ رو آروم یا تند بکشم روی پوست دستم

دردش کمتر از عذابیه که تو با حرفات ... طعنه هات بهم میدی

من یقین دارم این تو نیستی

من یقین دارم این چیزی نیست ک لیاقت منه

من یقین دارم ازین ببعد همه چی درست میشه

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 9:49

تو منو قضاوت کردیولی جای همه ی اینایی ک گفتی و منو قضاوت کردی بزار خودم بگم چجوریممن ادمیم ک وسط آدمایی ک بخاطر غرور شون هر کاری میکنن حاضرم بخاطر عشق و دوست داشتن و هر چیز ارزشمندی غرورمو بزارم کنار ... چون میخام یه جوری زندگی کنم ک هر لحظه اش بتونم بمیرماز وقتی اینجوری شدم؛ شدم دوست صمیمی خیلیا

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 9:49

فردا صبح ... من با سردرد از خواب پا میشم البته اگه خابیده باشم تا اون موقع زیر چشمام بیشتر گود رفته مامان احتمالا میاد بیینه چرا هنوز از خواب پا نشدم میاد و میگه لباس هستی رو ببر عوض کن من میگم حوصله ندارم پشتمو میکنم مامان یکم بهم گیر میده بازم پا نمیشم کلافه میشه میره پایین "خاک بر سرت احمق بیشع

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 9:49

شاید جای ترجمه متنم اولین تکلیف فردام این باشه کارت اهدای عضومو پرینت بگیرم بخاطر تو نیست دیگه اره بخاطر خودمه خسته شدم میخام راحت شم پ ن 01 : چقدر خوب که دیشب اون اتفاقا افتاد حداقل من میفهمم که تو خودت چی میخای ... اینجوریم با خیال راحت میره خاستگاری ! پ ن 02 : آره من واقعا بچم اگه بچه نبودم که د

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 9:49

چند روز پیش اینستامو پاکیدم ... حس خوبی داشت دیگه پروفایل شو چک نمی کنم :) می خام این هفته پا شم ازین جا که نشستم پا میشم من میخاستم جبران کنم ... حالا هم ادامه میدم بهش اتفاقیی که دیشب نوشتم همشون امروز اتفاق افتادن ... یه ذره ترسیدم ازین که این قدر دقیق و مو به مو اتفاق افتاده راستی سیگار ... دبیر

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 9:49

مامانم وقتی 7 سالش بود ... هم مامانش مرد هم باباش ... بعد یه مدت خالم با اینکه یه دختر با هیکل نحیف و کوچیک بود عروسی کرد و اول زندگیش زن شد ... زنی که باید یه زندگی رو اداره می کرد مدت ها گذشت مامانم ...هر وقت نگاهش می کنم درداشو حس میکنم اون لیاقت زندگی و بچه و همسری بهتر از اینی که الان هست رو دا

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 9:49

اومدم نشستم کتاب بخونم رفتم تو فکر " تو واقعا روان شناس خوبی میشی" وقتی کلی کمکش کردم این حرفو بهم زد همیشه به بقیه آدمای زندگیم کمک کردم سعی کردم کمکشون کنم تا همه چیز رو به درست ترین حالت ممکن بسازن و دوباره زندگییکی دیگه از اون جملاتی که همیشه می شنیدمش رو بهم ثابت کرد خیلی سخته وقتی روزگار

برچسب: نویسنده: مهراد رستگار تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 9:49

صفحه بندی